تبليغاتX
سیگار ، قهوه ........ کافی شاپ

سیگار ، قهوه ........ کافی شاپ

اینجا . . . کافه مهتاب

خداوند آزادی را آفرید و بشر بندگی را

سلام به همه دوستان عزیز

من آریو هستم . اول دوست هادی  بعد داداش کوچیکش بعد شریکش هستم

بابت اینکه من نمی تونم زیاد به بلاگ سر بزنم و مطلب آپ کنم معذرت می خوام . به همین دلیل فقط طراحی سایت رو به عهده گرفتم و مطلب آپ کردن رو به هادی جان سپردم !!!

حالا دوست دارم شما هم مارو تو این امر کمک کنید و با نظرات و پیشنهاداتون مارو یاری کنید

آدرس کافی شاپ هم که گذاشتیم . خوشحال میشیم سر بزنید . . .

من یه ایمیل هم اینجا میذارم اگه خواستید پیشناهدتون رو ایمیل بزنید و بگید بیشتر دوست دارید راجع به چه چیزی در زمینه کافی شاپ که حرفه ماست و غیره بدونید

ممنونم . روزتون بخیر . خدا حافظ تک تکتون

داشت یادم میرفت : دلاتون مهتابی  

E-Mail : cafemahtab@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 20:40  توسط نیما  | 

بازم تاخير ؟؟؟

آره بازم دير اومدم .... تولدم هم گذشت ... يعني بازم دنيا داره راه خودشو ميره ....

 

من ميگم زندگي اينه

زندگي مثل كويره

زندگي آب روانه

 كه ديگه برگشت نداره

 

هر سال تمام سعي خودمو ميكنم كه يادم بره چي گذشته .... يادم بره كه دنيا با غرور و تكبر داره ميره و من .. من فقط تماشا ميكنم ... يادم ميوفته كه بايد منم برم ... يه روزي يادم ميوفته كه منو ميبرن ... اون روزه كه من ميگم ... ميخوام بمونم ....

سلام به همه اون كسايي كه صميمانه دوستشون دارم ... ببخشيد اگه دير اومدم ... نبودم كه تبريكات شمارو جواب بدم ، ولي الان به همه اونايي كه تبريك گفتن ميگم كه مرسي و خيلي دوستتون دارم ...

اگه ناراحت نميشين بگم كه خيلي دلم گرفتس ...

 

چقدر زود گذشت ، زماني كه بالهاي پرستوهاي عاشق با ديدن عشق ما بر هم زده شدند ....

                                                                                                         پرواز كردند .....

                     چرا زود نمي گذرد ، باور اينكه عمر پرنده هم باقي نيست

                                                                                 بياد فرغ افتادم ..............

                                      كاش پرواز پرستو را بخاطر ميسپردم

 

ميبينمتون ....

دلاتون مهتابي ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 6:29  توسط نیما  | 

دلتنگی ...........

سلام به برو بچ مهتابی  ... نیدونم چرا هر سال نزدیک تولدم دلم میگیره ... هیچ وقت از اینکه به دنیا اومدم دلم نگرفته ، هر چند همبشه فکر می کردم که عمرم کمه ولی باز ترس از رفتن و اومدن ندارم .... ولی نمی دونم چرا ؟ ولی بالاخره اومدیم و من همیشه خدارو شکر کردم که اومدم ، نه اینکه فکر کنین خیلی زندگیه راحتی دارم ... نه ! من همیشه از خدا خواستم آدمایی رو ببینم که برام پیام شادی بیارن ...  بازم خدارو شکر ... ولی این یکی دو روز هر سال برای من پیام غمه .... بی خیال شعرو حال کن ... ایول خوب گرفتین این همه صغری کبری برای کادوی تولد ... بی جنبه ، بد بخت ، کادو ندیده ... خاک تو سر پیتر ... بابا به اون بد بخت چه ربطی داره الان تنش تو قبر میلرزه .... اصلان یه سوال ؟ چرا آب تو تلمبس .... چرا گوشکوب قلمبس ؟!؟!؟! نه مثل اینکه حالم خیلی بده .... !

 

ستاره بارونه چشاش ، اشکاشــو دست کم نگیر

 

بگو بخنداش مال تو، گریه هاشو ازم نگیر

 

از تو نگاه اون بچین ســـتاره های بی شمار

 

بار جدائیشو ولی ، رو شونه های من بذار

 

گریه هاشو به من بده ، خنده ی چشماش مال تو

 

اشکای شورش مال من ، بگو بخنداش مال تو

 

فقط میخوام بارونی شه، بباره رو ترانه هام

 

من از چشای خیس اون چیز زیادی نمیخوام

 

بهشت چشماش مال تو ،من تو نگاش گر میگیرم

 

تو مهربونیشو میخوای ، من واسه اخماش می میرم

 

من نمیخوام برنده شم،بردن من شکستشه

 

اما حسودی میکنم ،به دستی که تو دستشه

 

گریه هاشو به من بده، خنده ی چشماش مال تو

 

اشکای شورش مال من ،بگو بخنداش مال تو

 

فقط میخوام بارونی شه بباره رو ترانه هام

 

من از چشای خیس اون چیز زیادی نمیخوام........

 

 

میبینمتون ...

عمرتون مهتابی ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 4:21  توسط نیما  | 

یه خبر .... نه چند خبر ...

بچه ها یادم اومد چندتا چیزو بگم :

اینکه آریو عزیزم دیروز اومد .... دلم براش تنگ شده بود ...

دوم اینکه خوب به سلامتی و میمنت و قربان شما خیلی ممنون سلامت باشی و این حرفا دارم کارامو انجام میدم برای عروسی (( البته عقد کرده هستیم )) اینو بدا در موردش حرف میزنیم

سوم اینکه بیستم این ماه یعنی دو روز دیگه من تولدمه

چهارم اینکه اولین کادو رو از یکی از بهترین دوستام (( امیر )) گرفتم ... یه جاسیگاری فوق العاده لوکس ... حالا جالب نصف دوستام همینو میارن ... من خیلی از این تیپ جا سیگاری خوشم میاد ...

پنجم و ششم هم یادم اومد میگم ... عکس پایین هم اشانتیون !!!!!

 

همه برو بچ مهتابی ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 4:7  توسط نیما  | 

دوباره شعر خودم !

سلام

بچه ها اصولا شعرایی که من میگم تو لحظه های ناراحتیه منه ... زیاد به دل نگیرین ... من خودمو با شعر تخلیه میکنم ...

خداییش در مورد این یکی نظر بدین ...

راستی اینم یادم رفت بگم ، اسمی که برای شعرام گذاشتم اینه : هامون

 

قصه غصه هایم چه بی شمار

لحظه های شاد بودن رفت کنار

 

هر روز زمان آینه حسرت شد

آه و افسوس که دگر وقت رفتن شد

 

وقت دگری نیست برای بودن

وای ، هرچه زمان بود شد وقف ستودن

 

هر نفسم رفت برای مردن

بی نفسم ، باختم زندگی را برای بردن

 

خزان زندگی همه برای برگ بود

این همه سعی همه برای مرگ بود

 

دلم نیومد این عکسو نذارم ...

منتظرم ........

مثل هرشب .... شبتون مهتابی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 3:0  توسط نیما  | 

تقدیم به دلای مهتابی ...

این عکسو میذارم تا مهتابی ها برای هم بفرستن ...

 

هر شبتون مهتابی 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 11:55  توسط نیما  | 

یه روز مهتابی ... !

سلام . صبح بخیر ...

ایندفعه و احتمالا بعضی وقتای دیگه روزا شبای مهتابی رو به هم تبریک بگیم ... آره تبریک ... حتما نباید ماه رویت بشه . باید دلامون روشن باشه ...

بچه یه چیزیو یادم رفته بگم ... آریو ... . من آریو رو براتون معرفی نکردم ... آریو دوست و همکار منه .... فوق العاده بچه خوبیه .... من که خیلی دوستش دارم . جدی میگم خیلی وقتا وقتی نیست دلم براش تنگ میشه . مثل الان

 

از طرف کافه مهتاب تقریبا هر هفته به مشتری ها که دوستان فوق صمیمیه ما هم هستن SMS فرستاده ميشه . همونارو اينجا مي نويسم .... اگر هم اونا دوست داشتن اسمشونو تو سايت مينويسم ... ميخوايم يه دهكده درست كنيم كه همه اعضا مهتابي باشن ... تو روزا و شباي مهتابي ..... دلاتون مهتابي .....

 

حقيقت مذهب آن است كه در جستجوي يافتن پيوندي صميمانه با خالق هستي باشي .... همين  ........ از طرف بچه هاي مهتابي ....

منتظرتون هستم ....

دلاتون مهتابي ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 8:17  توسط نیما  | 

تاخیر !!! ... داستان اولین کافی شاپ !

به به به .... چقدر زود به زود میایم برای بروزرسانی !!!!

امروز اومدم از شعرای خودم بزارم یه لحظه اینجوری ! به خودم نگا کردم گفتم پر رو نشو دیگه بعد یه هفت هشت ده ساعتی به مخم فشار اووردم گفتم بزار تاریخچه کافی شاپو براتون بنویسم  ...

خب ... یکی بود یکی نبود توی لس آنجلس هیچکی نبود ... یه پیتر نامی بود به بابابش گفت : پدر (( با لحن اروپایی )) من رز رو برای ازدواج انتخاب کردم ... پدر پیتر یه نگاهی به این پسرک مو زرد انداخت بعد گفت : کپ یوقلی دهنت بوی شیر میده میخوای برای من زن بجیری  ؟ پیتر گفت : نه بابا میخوام برای خودم بگیرم نه برای تو ... بعد بابای پیتر گفت : خف شو (( با لحجه ترکی ! )) دستتو بنداز پا رو حرف من نزن ما بچ (( همون بچه )) بودیم زبونمونو جلویه بابامون دراز نمیکردیم ! بعد یه لگد زد به اونجای پیتر (( ما بهش میگیم ک...و ... شما بهش چی میگین ؟ آهان باسن ! )) بعد پرتش کرد بیرون . پیترم رفت تو خیابونای لس آنجلس یه کم قدم زد ... اومد یه سیگار روشن کنه دید یکی از بچه محلاشون داره رد میشه بهش کفت الان میرم به بابت میگم سیگار میکشی ... پیتر رفت دنبال یه مکان ... رفت و رفت و رفت رسید به یه جایی درو همینطوری یلخی باز کرد رفت تو یارو گفت یه یالایی چیزی بگو ... پیترم تیریپ قاطی بود یه نگا چپ چپ کرد ... رفت نشست گفت یه قهوه بیار ... یارو گفت مگه اینجا کافه قنبره .... هیچی دیگه از اونجا شد یه آهنگ سوزناکم پخش کرد و اولین کافی شاپ در سال نمیدونم چند ولی خیلی وقت پیش بود افتتاح شد .... آخرشم رزو دادن به پسرخالش ... میگن باباش مایه دار بوده یه پرایدم اسپرت کرده بود انداخته بود تو خط تازه یه کارت سوخت اضافه هم داشت .... پیترم الان مرده برای شادی روحش آخر هفته برین بهشت زهرا .... اصلا بی خیال کافی شاپ بیچاره پیتر .............

قصه ما به سر رسید        پیتر به رز نرسید اون کافی شاپ هم اماکن پلمپ کرد !!!!

نظر یادتون نره ....

هر شبتون مهتابی  

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 1:56  توسط نیما  | 

اولین شعر ...

بچه ها اولین شعرم رو میخوام بذارم و بعدا از فروغ و سهراب هم شعر میذارم .... خیلی باهاشون رفیقم

باده نوش می و مستی

هرکه هستی  هرکه هستی

عهد و پیمان را تو بستی

چون دل من بد شکستی

از سر جهل و جوانی

با من دیوانه سستی

من ندانم با که هستی

چون که با او خوش نشستی

خوش باش با هرکه هستی

هرکجا در این دیار هستی

اگر خوشتون اومد و اگر خوشتون اومد بازم اگه خوشتون اومد بذارین تو وبلاگتون

نمی خواد نام نویسنده هم بنویسید .......

نظر یادتون نره .....

مثل هر شب . شباتون مهتابی ....

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 3:1  توسط نیما  | 

معرفي نامه مهتاب

سلام ...

من نيما  ساكن تهران ....

يه نيمچه كافي شاپي تو پونك هست كه ميگن ما كارگرشيم  ....

اين از معرفي نامه  جزئيات هم ميگه كه من تا ۹۹٪ مواقع ناراحت نيستم ... اومدم تا با هم زمان رو به بهترين نحو بگذرونيم ... چندتا از شعراي خودمم هر از چند گاهي ميذارم ! بدتون نمياد

مهتاب قانون نداره ... ! قانون مهتاب ميگه همه از عقلي كه خدا داده بايد استفاده كنن ... بعدا در موردش صحبت مي كنيم ...

اميدوارم كه بعدا بيشتر با هم آشنا بشيم ...

هر شبتون مهتابي ...

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 2:36  توسط نیما  |